کتاب آینه های دردار

-برترین آثار داستانی ایران




خرید کتاب آینه های دردار
جستجوی کتاب آینه های دردار در گودریدز

معرفی کتاب آینه های دردار از نگاه کاربران
مُرد دیگر ، آدم ها می میرند ، سکته می کنند یا زیر ماشین می روند ، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین . این ها البته مهم است ، ولی مهم تر همان نبودن آن هاست ، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش ، کنار تو خالی است . بعد دیگر جایشان خالی می ماند ، روی بالش ،حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است . آن وقت است که آدم حسابی گریه اش می گیرد ، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.


مشاهده لینک اصلی
رمان (آینه‌های در دار) مرحوم (گلشیری) را گمان می‌کنم برای اولین بار، پانزده سال پیش خواندم و دو بار بعد به فاصله‌ی کوتاهی بازخوانی‌اش کردم. پس آن‌چه می‌خوانید بیش‌تر متکی به حافظه‌ی بسیار ضعیفم است که امیدوارم یاری‌ام کند

درباره‌ی موضوع داستان، دیدم کاربران محترم سایت نوشته‌اند و نیازی به تکرار آن ندیدم. علیرغم فضاسازی‌ها و تکنیک‌های روایی و گفتاری این رمان چند چیز برای من در حال حاضر خاطره‌انگیز شده است و در ذهنم مداوم تداعی می‌شود. یکی آن تلفن‌زدن‌های بی‌موقع زن داستان(مثلاً ساعت دو صبح) و جالب‌تر این که نویسنده(ابراهیم) با حوصله می‌نشست و حرف‌های بی سر و ته و بی‌ربط زن را با حوصله می‌شنید و در آخر نیز این زن بود که وقتی حرف‌هایش تمام می‌شد، تلفن را قطع می‌کرد و نویسنده در این‌جا فقط حکم یک @شنونده@ را داشت. بعد از چند ماه که از این مکالمه‌های تلفنی می‌گذرد(آن موقع چت و اینترنت و این چیزها نبود)، یادم نیست که کدام یک از این دو نفر درخواست می‌کنند یکدیگر را ببینند
در این فصل از رمان، یکی از ناب‌ترین و زیباترین روایت‌های داستان‌نویسی ایران شکل می‌گیرد: این دو پس از تناول غذایی در یکی از رستوران‌های حوالی تجریش، شروع به قدم زدن در کوچه‌باغ‌های تجریش می‌کنند و چقدر (گلشیری) استادانه این قدم‌زدن‌ها، این گفت‌و‌گوها، فضاهای کوچه باغ‌های تجریش را به استادی تمام و کمال روایت کرده است. زن و مرد به کوچه‌ای می‌رسند و فصل، فصل پاییز است و زمین پر است از برگ‌های زرد. زن خم می شود یکی از برگ‌ها را از روی زمین بر می‌دارد و به (ابراهیم) می‌گوید: @رنگ همه‌ی این برگ‌هایی که روی زمین می‌بینی زرده؟ درسته؟ بعد برگی که دستش بوده است را پرت می‌کند بین بقیه برگ‌ها و می‌گوید: درسته که همه‌ی برگ‌هایی که روی زمین می‌بینی زرد هستند، اما هیچ کدومشون کاملاً هم‌رنگ نیستند. مثال می‌خواهی؟ همین برگی را که پرت کردم؛ اگر می‌تونی بگرد بین این برگ‌ها پیدا کن.@ و بعد می‌خندد و بین آن کوچه باغ تجریش شروع می‌کند به قدم زدن و ترک کردن مرد
و هنوز که هنوز است صدای کفش‌هایش بر روی برگ‌ها و خش و خش برگ‌ها زیر کفش‌هایش در گوش من باقی مانده است. یادم نیست بعد از آن دیدار باز هم همدیگر را دیدند یا نه؛ اما آن‌چه برایم زیبا و دل‌نشین بود وهست این است که زن داستان آن‌قدر هنر و درک داشت که بعد از مدت‌ها ارتباط با (ابراهیم) و گرفتن وقت او، برای اولین دیدارشان یک خاطره‌ی بسیار زیبا از خود به جای بگذارد که ارزش تمام آن زمان‌ها را داشت و این کم هنری نیست
یک قسمت دیگر این داستان مربوط به صفحات آخر کتاب است. زمانی که بالاخره دوست‌دختر پیشین (ابراهیم) خود را به او نشان می‌دهد و به خانه‌اش دعوتش می‌کند و شب هنگام خواب، (ابراهیم) بعد از حرف‌ها و مرور خاطره‌های گذشته با دوست‌دختر سابق خود، جمله‌ای می‌گوید که این جمله را دوست ندارم اما متأسفانه حقیقت دارد. ابراهیم می‌گوید: مهم نیست از کجا شروع کنی، یا چه جوری شروع کنی و زندگی کنی. وقتی بشینی مثل آدم و بدون جانب‌داری به زندگیت نگاه کنی؛ می‌بینی کل زندگیت رو باختی


مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب آینه های دردار